چون سنه ۵۶۹ به آخر رسید و سنه ۵۷۰ خراجی درآمد، غز از جیرفت به جانب بم و نرماشیر شد و ارتفاع برگرفت و در مهرماه سنه ۵۷۰، به در بردسیر آمد و جانب مهاندت را اهمال نمودند و رعایت حقوق بر و اکرام، فروگذاشت و شبی وقت خواب روی بر دروازه دشت آورد و ملک و لشکر و رعیت همه در ربض. و اتفاق را، خاتون رکنی والده ملک رنجور بود و در آن حالت فروشد. از فریاد زنان دولتخانه و جواری سرای و شغب التجای مردم دشت به حصار، در شهر اشتراط ساعت حادث شد و در دروازهها چند طفل و عورت، در زیر اقدام انام پایمال شدند و تا روز، دروازهها گشاده بود؛ تا اهل ربض دشت همه در شهر آمدند و ملک انتقال باز سرای شهر کرد و سرای دشت که امثال آن بارگاهها و منازل و مغانی و مراتع و بساتین و منتزهات، در دیار اسلام نشان نمیداد؛ صحونی از سعت فضا، جهانی در جهانی و سقوفی از تصاویر بدیع و نقوش ملیح، چون اوراق آسمان، به اعشار کواکب آراسته و چون مقاصیر بهشت، به جمال حور روشن گشته؛ فرو گذاشتند تا سر در نشیب خرابی نهاد و هر کس که خواست در هدم غرفات و تفویض شرفات آن قصر پیوست و خشتهای آن یک یک بازگرفتند و آن مجالس نزهت و کنایس عرشرتبت، اطلال و رسوم و ذکر جغد و بوم شد. لامیر معزی سنجری، شعر:
آنجا که بود آن دلستان با دوستان در بوستان
شد گرگ روبه را مکان شد کوف و کرکس را وطن
بر جای رطل و جام می گوران نهادستند پی
بر جای چنگ و نای و نی آواز زاغ است و زغن
سنگ است بر جای گهر زهر است بر جای شکر
ابر است بر جای قمر خار است بر جای سمن
آری چو پیش آید قضا مروا شود چون مرغوا
جای شجر گیرد گیا، جای طرب گیرد شجن
زاینسان که چرخ نیلگون، کرده است شاهان را نگون
دیار کی گردد کنون گرد دیار یار من
و هنوز تا این غایت، ربض بردسیر مسکون و منازل معمور و سقفها مرفوع و بازارها بر جای و کاروانسرایها بر پای بود تا هجوم غز روی نمود، به کلی عمارت ربض برافتاد و رعایا بعضی مردند و بعضی جلای وطن کردند تا کار به آنجا رسید که کرمان در عموم عدل و شمول امن و دوام خصب و فرط راحت و کثرت نعمت فردوس اعلی را دوزخ مینهاد؛ و با سفد سمرقند و غوطه دمشق لاف زیادی میزد امروز در خرابی، دیار لوط و زمین سبا را سه ضربه نهاد.
باز سر قصه رویم که این محنتی بیپایان است و دردی بیدرمان و تاریخ جمع این سواد که سال سی و نهم است از وفات ملک طغرلشاه و هر روز آب این واقعه متکدرتر است و مزاج صلاح احوال کرمان متغیرتر. شعر:
روزی گویم که از تو من غم نخورم
آن روز هزار غم کم نخورم
القصه غز گرد بردسیر برآمد و آن چه در حومه دید برد و از تعذر مقام روی به نواحی نهاد.