چون قضیه هایله بهرامشاه رخ داد، دیگر باره عرش مملکت منثلم شد و قواعد سلطنت منهدم و عقود امن و استقامت منفصم و اهواء در حیز تشعب افتاد و کلمات در مطارح اختلاف و تشتت در کرمان آشوب افتاد و به هم برآمد و هر طایفه راهی زدند و مقری میجستند.
امیر ایبک دراز و جمعی از غلامان و چند مذکور، از امرای دولت از غمار آن فتنه بجستند و از غبار آن محنت بیرون شدند و روی به جانب جیرفت نهادند و جمعی از حشم و وزیر ظهیرالدین بر صوب یزد به خدمت ملک ارسلان رغبت نمودند و اتابک محمد را چون گل باغ مملکت از دست بشده بود، صواب آن دید که گلاب بسپارد و به اتفاق خاتون رکنی والده بهرامشاه، محمد بن بهرامشاه را که در سن هفت سالگی بود، به جای پدر بنشاندند و روزی چند در بردسیر، در خدمت آن طفل مقاسات غوغا و اضطراب کرد.
چون کعبتین تقدیر نقش مراد نمینمود و صهبای صبی آن طفل بوی سکون نمیداد، اندیشه کرد که سابق علی سهل، پرورده و از خاک برگرفته ملک بهرامشاه است و در قلعه بم به حکم اختیار او کوتوال و چند سرهنگ دارد. اگر این ملک را رمقی و این کار را رونقی خواهد بود، جز به معونت او نباشد. محمدشاه را برداشت با جمعی از غلامان و حشم خویش روی به جانب بم نهاد.