افضل‌الدین کرمانی » دیوانچهٔ اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۶

چو در میان دو لشگر اجل نهفته کند

به زیر خاک بلا صید سرکشان را دام

اجل به عرش رساند بدایع ارواح

قضا به خاک رساند عواری اجسام

فضای سینه شود خوابگاه مار سنان

سواد دیده شود آشیان مرغ سهام

در آن مقام که در شش جهت بلا بارد

مهابت تو ببندد ز خصم هفت اندام

سنان سینه شرک است و حق ممهد کرد

به حسن تقویت او قواعد اسلام

عقاب اوج سیاست که کرد انصافش

سواد دیده باز آشیان فرخ حمام

ز فر ملکت او خیره خاطر برجیس

ز هول هیبت او زرد چهره بهرام

زهی به حفظ جهان بأس تو شده ضامن

زهی به دفع بلا تیغ تو نموده قیام

به زیر چتر تو نصرت طلیعه لشکر

به خاک خطه تو گرگ راعی اغنام

مزاج کار اعادی ز تیغ تو به خلل

مدار ملکت کرمان ز عدل تو به نظام

قرین رایت اقبال تو قرینه فتح

غلام حاجب درگاه تو نبیره سام

جمال ملکت تو زینت زمان و زمین

ریاض نعمت تو مرتع خواص و عوام

به سعی عدل تو تا ملک شد جدا ز ستم

به دست بأس تو تا تیغ شد بری ز نیام

چو آب و روغن از هم جداست و خصم و حیات

چو شیر و می به هم آمیخته است ملک و دوام