افضل‌الدین کرمانی » دیوانچهٔ اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲

ای شاه بر تو ملکت کرمان خجسته باد

خصم تو از نکایت احداث خسته باد

هر لحظه حد خنجر عالم‌گشای تو

شهری ز نو گشاده و خصمی ببسته باد

توفان فتنه‌ای که ز باران ظلم خاست

از ما به سعی کشتی عدلت نشسته باد

با تو به عهد ار نبود آسمان درست

سنگ فنا قنینه قدرش شکسته باد

در سایه عنایت تو آفتاب ملک

از علت کسوف خلل باز رسته باد

با سهم شیر بأس تو از مرغزار تن

روباه جان خصم تو چون ثور خسته باد

تا خار مرگ خسته کند پای جان خصم

در دست تو ز گلبن اقبال دسته باد