افضل‌الدین کرمانی » دیوانچهٔ اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶

دست راحت سریر عمر آراست

زآن که محنت ز تیغ جان برخاست

باز خندید بخت صفراوی

زآن که دیری است اندر این سوداست

گر کله کج نهد دلم شاید

که بر او شد قبای شادی راست

تا جدا گشته‌ام ز حضرت تو

دلم از هر چه راحت است جداست

آن چه بر ما گذشت از هجرت

ذکر ناکرده به که بس رسواست

بنده توست دهر از او واپرس

تا چنین با رهی به خشم چراست

چون تو دست کرم بجنبانی

گر بجنبد فلک ز جای رواست