دشت را خوش مفرش سیمابگون بخشد سراب
گرم گردد طبع گیتی از فروغ آفتاب
طبع گیتی را ز گرمی مایهای حاصل شود
چون کشد بر چرخ رایتهای سیمابی سراب
آب دارد طبع آتش راست گویی در تموز
فعل آتش خاصیت پیدا کند در طبع آب
چون دل پرتاب عاشق گرم شد جرم زمین
چون دهان مرد تشنه خشک شد چشم سحاب
بر زمین از قوت تف گام نگذارد غزال
در هوا از بیم گرما بال نگشاید عقاب
گر به هنگام زوال از دشت هامون بگذری
بر سر هر سنگ بینی جانور گشته کباب
لعل گرداند به وقت گرمگه سوز سموم
سنگ را اندر جبال و خاک را اندر شعاب
عاملان جویند اکنون مجلس خالی و می
ذاکران خواهند اکنون سایه بید و شراب