طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴

گرچه مستم بی‌خبر از حال هشیاران نیم

ورچه بی یارم بمعنی غافل از یاران نیم

می‌خروشم دایم از بی‌اعتباریهای خویش

گرچه پر بیقدر در چشم خریداران نیم

دیده می‌پوشم ولی دارم جهان را در نظر

گرچه در خواب خوشم بی‌شغل بیداران نیم

حسرت دل هر زمان چون سبزه می‌بالد ز خاک

با وجود آنکه حسرت سبزهٔ باران نیم

گرچه بارتن زدوش افکنده ام از اهل کار

خویش را می‌سنجم از خیل سبکباران نیم

می‌کشم صد جور و فکر انتقامم نیست شکر

گزستم پروردگانم از ستمکاران نیم

شکر صحبت می‌کنم «طالب» نیم بیمار لیک

چون ز درد هجر نالم کم ز بیماران نیم