طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

وجود ذرهٔ ندارم ولی چه جذبه نمایم

ترا ربایم و گویم که آفتاب ربایم

ازین چمن بگلستان دیگرم نرود پای

که خوش بود دل از دست فیض و آب و هوایم

ترا بمرغ گرفتار گر بود سر و کاری

بطوق فاخته گردن نهم اگر چه نمایم

امید هست که چینم گل از نهال وصالی

که باز میشود امشب چو غنچه بند قبایم

نمی‌شود ز من آزرده موری ارچه بقدرت

تمام ناخن و دندان چو شیر سلسله خایم

درین مقام خروش و فغان خموش چو رنگم

که گر شکسته شوم خلق نشنوند صدایم

اگر نه ریشهٔ نخلم درین چمن بچه نسبت

همیشه جانب پستی است روی نشو و نمایم

بود وجود حبابم درین محیط چو «طالب»

بدین دلیل که تا زاده مستعد فنایم