طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۷۵

لب بستنم بهشت ز دندان نمودنم

چون بیدلی شکون نبود درگشودنم

زخمم عزیز دار که تیغ محبتم

بر غیر دل شکون نبود آزمودنم

من اشک چشم ماتمی و آب چشمه‌ام

کز کاستن بود برکت در فزودنم

یک زخم کهنه برجگرم نونشد دریغ

سودی نداشت اینهمه الماس سودنم

آئینه‌ام ولی ز کدورت نمی کنند

روشنگران ز گرد ملالت زدودنم

«طالب» وبال عالمیانم باشک وآه

از بودنم بهست بغایب نبودنم