سست بالم کرد عقل سایهپرور، حیفحیف
از هوای خودفتادم، چون کبوتر حیفحیف
ذوق کنج فرشیان از سیر عرشم بازداشت
باز بودم کاهلی کردم سراسر حیفحیف
بال و پر بر تن گران گشت از غبار کلفتم
بازماندم هردم از پرواز دیگر حیفحیف
هرچه کردم مایهٔ افسوس بود اکنون زغبن
میکشم فریاد و میگویم مکرر حیفحیف
بسکه عمرم صرف باطل گشت چون سودائیان
در جنون عودی نیفکندم بمجمر حیفحیف
دانهٔ دل کشتم و حاصل نمییابم دریغ
گوهری دادم ز دست آنکه چه گوهر حیفحیف
با زبانیها زبانی را بماندم در جواب
خامشی را نیست حرفی در برابر حیفحیف