طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۴۱

با دل افسرده، ناز دلبران خاری بود

بر چراغ کشته دامن، مردم آزاری بود

کرد آزادم ولی در دام افسوسم فکند

آری آزادی ز دام او گرفتاری بود

گرچه درخوابم نیم غافل ز بازیهای چرخ

حبذا خوابی که آگه تر ز بیداری بود

پیش زخم خنجر ناز تو هنگام عتاب

تیغها لرزان تر از انگشت زنهاری بود

درخراب آباد پرخوف عناصر حیرتیست

وقت آنخوش کو برون زین چاردیواری بود

تا نه‌پنداری که بیماری دلیل عاجزیست

فتنهٔ چشم بتان در عین بیماری بود

دوش اهل دل ز بار عشق او آمد فکار

بار عشق اوست باقی جمله سرباری بود

گر نئی در کار عشق او برو «طالب» ملاف

کار کار عشق، باقی جمله بیکاری بود