طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » غزلیات » شمارهٔ ۱

بهر شرار زدم پیکر ستمکش را

نسوختم زغم هیمه هیچ آتش را

چو من شدم هدف تیر غمزه‌ای ترکان

وصیت است که خالی کنید ترکش را

چه میزنی عبثم آه گرم در تب عشق

کسی نکشته بشمشیر تیز آتش را

من آن معاشر دردی کشم که نارسهاست

به نسبت دل صافم شراب بیغش را

چنانکه شانه کند زلف را پرستاری

اسیر عشق پرستد دل مشوش را

چه چاشنی است غم عشق را که یابدکام

زهر چشیدن آن، لذت نمکچش را

نمیرود بفلک آه و یارب گوئی

قدم بخواب شد این شعله‌های سرکش را

تلاش عشق و هوس تار هستیم بگسیخت

عجب که سلسله تاب آرد این کشاکش را

زحسن شیوه بود دلفریب زآن «طالب»

پری گذارد و دربر کشد پری وش را