طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸۸

ایدل از دفتر انصاف روان کن ورقی

حیف باشد که دراین علم نخوانی ورقی

چون ز حق فیض رسیدت بکسان فیض رسان

مخور آبی که درآن ریخته باشد عرقی

یارب آن کنج دهن‌گاه تبسم بچه طرف

از شکر دامنی افشاند و از گل عرقی

رقم زلف خود از دیدهٔ من محو مساز

که هنوزم ز حیاتست گمان رمقی

چند ناحق بود از قول همانا «طالب»

عهد کردی که بزانی بزبان حرف حقی