ایدل از دفتر انصاف روان کن ورقی
حیف باشد که دراین علم نخوانی ورقی
چون ز حق فیض رسیدت بکسان فیض رسان
مخور آبی که درآن ریخته باشد عرقی
یارب آن کنج دهنگاه تبسم بچه طرف
از شکر دامنی افشاند و از گل عرقی
رقم زلف خود از دیدهٔ من محو مساز
که هنوزم ز حیاتست گمان رمقی
چند ناحق بود از قول همانا «طالب»
عهد کردی که بزانی بزبان حرف حقی