آمدی وز طره سنبل برسر من ریختی
لاله بر بالین و گل بر بستر من ریختی
من بپایت هر گلی کافشاندم از مژگان خویش
تو زپای خویش چیدی برسر من ریختی
دل چو آتش تن چو خاکستر کشیدم در رهت
آتشم برداشتی خاکستر من ریختی
صحبتم باوصل چون شیر و شکر بود از فراق
جرعهٔ زهری بشیر و شکر من ریختی
مرغ فارغ بال بودم همچو «طالب» ناگهان
از یک انداز نگه بال و پر من ریختی