نه بادهٔ شکری سازدم نه انگوری
از آن زشیشه و پیمانه میکنم دوری
شب فراق فروغ از چراغ نپذیرد
ز آه سرد برافروز شمع کافوری
کشیده پیش خیال تو بر دریچهٔ چشم
مشبک مژهام پردههای زنبوری
ز هجر باده دم گرم ما فسرده کجاست
فتیلهٔ که بسوزیم داغ مخموری
مرا دلیست بر او داغ هجر آن دلدار
چو بر پیالهٔ چینی نشان فغفوری
زحال ظالم و مظلوم من نگویم هیچ
تو خود بگوی که ماری به است یا موری
لب تو هم صفت بخت «طالب» است ولی
تفاوت از نمکینی به است یا شوری