طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۳۵

نه بادهٔ شکری سازدم نه انگوری

از آن زشیشه و پیمانه می‌کنم دوری

شب فراق فروغ از چراغ نپذیرد

ز آه سرد برافروز شمع کافوری

کشیده پیش خیال تو بر دریچهٔ چشم

مشبک مژه‌ام پرده‌های زنبوری

ز هجر باده دم گرم ما فسرده کجاست

فتیلهٔ که بسوزیم داغ مخموری

مرا دلیست بر او داغ هجر آن دلدار

چو بر پیالهٔ چینی نشان فغفوری

زحال ظالم و مظلوم من نگویم هیچ

تو خود بگوی که ماری به است یا موری

لب تو هم صفت بخت «طالب» است ولی

تفاوت از نمکینی به است یا شوری