دلا خاکت بسر تا چند زآن برق نگه سوزی
تو خاکستر نشین تاکی چو آتش بیگنه سوزی
هوا آتشفشانست ای نفس بال فغان مگشا
مبادا همچو مرغان هوا در نیم رهٔ سوزی
مدار خویش را بر سوختن نتوان نهاد آسان
که گه چون شمع با افسردگی سازی و گه سوزی
مکن گستاخ کرد خرمن حسنش طواف ای دل
مباد از برق یک نظاره همچون برگ که سوزی
نشان داغ هجران بر جبینت هست ای همدم
تو هم گوئی چو «طالب» زآتش بخت سیه سوزی