طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۲۹

ماثیم و دلی تنگ تر از دیدهٔ موری

جانی که بلب نیست از اومنزل دوری

چون مجمرا فسرده بود سینهٔ بی‌عشق

نی بیم بخاری و نی امید بخوری

چشمم ز تماشای توشد چشمهٔ خورشید

اینک بدل هر مژه فوارهٔ نوری

حاشا که بخاریدن سرسست کند پای

آن را که چه عشق توبود شغل ضروری

از گرمی می دود برآرد اگر احباب

بر آتش آن چهره فشانند بخوری

پیچیده بیا خون دلم دامن مژگان

چون راهروی آمده از منزل دوری

«طالب» تو بدین شید، نئی لایق زنار

رو فکر ردائی کن و تسبیح بلوری