گلریز فتنه ساز دل از خوی سرکشی
در عطسهٔ شرارفکن مغز آتشی
میرقصدت ببازوی مژگان کمان ناز
دستی بطالع دل ما سوی ترکشی
ازمن گذشته این چمن دهر تا مرا
جز طرهٔ نسیم نیابی مشوشی
رشک درون فکاری گل داغ داردم
ورنی بآب و رنگ ندارم کشاکشی
بردیکجوش کام تو مهمانم ای امید
سیرم اگر نمیکنی آخر نمک چشی
کلک مراعنان بکف من ده ای سپهر
دیگر نه ابلقی زتو خواهم نه ابرشی
«طالب» شکنجه میکشدت دفع در خمار
عشقت نصیب روح کند راح بیغشی