طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷۲

می‌کند گاهی نگاهی وای بر من زآن نگاه

می‌رسد بر مغز جانم بوی کشتن زآن نگاه

از سلاحی در دل هرکس بود اندیشهٔ

این ز شمشیر آن ز خنجر ترسد و من زآن نگاه

آفت چشم تو را چون من خریدارم بجان

دوست ایمن باد ز آن مژگان و دشمن زآن نگاه

چون گشاید چشم حکم‌انداز او پر کاله شست

ساعد حیرت گرد صد ناوک افکن زآن نگاه

پیش مژگان و نگاهش دل چه تاب آرد که هست

در خطر پولاد از آن مژگان و آهن زآن نگاه

جوشنم جای کفن در برفکن «طالب» که من

نیستم از بعد مردن نیز ایمن زآن نگاه