طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶۱

در حسن گر زیاده ز خورشید کم نهٔ

آفاق برهمن ز تو گشت و صنم نهٔ

بر لوح چهره صدر قم عنبرین تراست

با انکه آشنا بزبان قلم نهٔ

بیباک زیستن بجهان ننگ عاشقیست

ای دل بخود بناز که صید حرم نهٔ

عیبی نمیرسد بوفا شکر کن که تو

در جرکهٔ بتان بوفا متهم نهٔ

عاشق بدور هجر ندارد سر حیات

بی‌او مناز عمر که پر مفتنم نهٔ

ای دل ملول بهر چه از شکست خویش

آخر سفال میکدهٔ جام جم نهٔ

ای مرد عشق در غم آب و علف مباش

اهل دلی تو شکر که اهل شکم نهٔ

حسن تو برق خرمن ماه و کواکب است

گر نیستی زیاده ز خورشید کم نهٔ

«طالب» حدیث بی‌درمی برزبان میار

تا داغ بر دلست ترا، بی درم نهٔ