دو چشم در ره ساقی نشستهایم نشسته
دماغ نیم رسیده خمار نیم شکسته
دلم شکفتگی از غنچهٔ که یافت، کامشب
تمام چاشنی خندهام چو زخم نبسته
قدم بفرق صبا میزدم ز ضعف محبت
کنون رهی بعصا میروم چو نالهٔ خسته
خوش آنکه توسن توفیق گرم کرده بمیدان
دو دسته تیغ زنم در وفای دوست دو دسته
بقید آب و گل آن طایر لطیف مزاجم
که انتخاب چمن میکنم ز دام نجسته
بها، رسیده بمعراج مومیائی می را
در این دو روز ندانم که توبهٔ که شکسته
کمی چو شهرت «طالب» بشهر و کوی فروشی
بخاک ریشه دواندی دلا نشسته نشسته