در ره سیل بلا رخت اقامت مفکن
کشتی خویش به دریای ندامت مفکن
یا چو برسر فکنی سایه مرا بازمگیر
یا بسر سایه مرا ز آن قد و قامت مفکن
همچو روزی ز در دولتم امروز در آی
وعدهٔ وصل بفردای قیامت مفکن
ایکه دلدادهٔ عشقی بملامت خوشباش
نظر از دور بسیمای سلامت مفکن
پنبهام پنبه بمن شعلهٔ غیرت منمای
شیشهام شیشه بمن سنگ ملامت مفکن
«طالب» از وادی سودای محبت بگذر
خویش را هرزه بافسوس و ندامت مفکن