طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹۳ - ۲

حرارت دل و سوز جگر حواله بمن

بخون طپیدن شام و سحر حواله بمن

ز خشک و تر چو جگر خستگان نصیب برند

گلوی خشک و گریبان تر حواله بمن

مرا ز تلخی زهر آب غم حوالتهاست

دهان تلخ و لب تلخ تر حواله بمن

نسیم خویش روان ساختن حواله بدوست

وز آن نسیم شدن بیخبر حواله بمن

در آن مقام که لعل تو چاشنی بخشد

چو آب خوردن خون جگر حواله بمن

دوای داغ بمرحم حواله باد بغیر

علاج داغ بداغ دگر حواله بمن

چو هیچ مرتبه «طالب» چه خاکروبی نیست

براه خلق شدن بیشتر حواله بمن