یک مژده راحت ز سروشی نشنیدم
صد نیش بدل خوردم و نوشی نشنیدم
صد مردن دل دیدم و بر مرگ دل خویش
از هیچ طرف بانگ خروشی نشنیدم
بس بردر میخانه شدم تشنه که هرگز
خوش باشدی از باده فروشی نشنیدم
عمری نمک خوان جفا بودم و یکبار
ازدیک جفا غلغل جوشی نشنیدم
هردوش تحمل نکشد بارغم عشق
جز دوش خود این بار بدوشی نشنیدم
دم جز برضای تو نزد «طالب» آزاد
این بندگی از حلقه بگوشی نشنیدم