طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵۴

جلوهٔ دیدم و از دیدن آن مست شدم

چون تن از پای فتادم چو دل از دست شدم

گفتم از سعی شوم در نظر عشق بلند

بخت را هم زده چون ناله خود پست شدم

افسر عقل جنون جست و زفرقم بربود

تا بزنجیر سر زلف تو پابست شدم

تیر کز شست بشد باز نگردد به کمان

در زه دل منم آن تیر که از شست شدم

تامی از ساغر توحید کشیدم «طالب»

تیغ بر فرق دو رنگی زده یکدست شدم