آن چراغم کز دل پروانه روشن گشتهام
تیره میسوزم که در میخانه روشن گشتهام
من همان گل مهرهٔ بیآب و تابم در سرشت
کز صفای عشق چون دردانه روشن گشتهام
تیرگیهای دلم در نور میکردید محو
آن شبم کز مشعل پروانه روشن گشتهام
کرم شبتابم شب تاریک روزان را چراغ
پیش خورشید تو بیسرمایه روشن گشتهام
عاقلان را از صفای باطن من بهره نیست
راز عشقم بر دل دیوانه روشن گشتهام
بر من از هر سو بود باد فنا را ترکتاز
گوئی آن شمعم که در ویرانه روشن گشتهام
چون بچشم برهمن «طالب» تابم کم فروغ
شمع اسلامم که در میخانه روشن گشتهام