طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۹

تیغ و طوق از هم ندانم هردو درگردن کنم

آتش و گل هرچه یابم هردو در دامن کنم

باتو دارد غیر قرب پیرهن زین انتقام

هرچه از دست آیدم با جان پیراهن کنم

نوبهار گریه درجوشست کو دستی که من

ازگریبان گل بدامن چینم و خرمن کنم

با چنین سوزی که با من رشک دارد صد چراغ

گردم سردی زنم شمع از نفس روشن کنم

گر نفس را راه گستاخی دهم در صحن باغ

نو عروس غنچه را از شعله آبستن کنم

دیده‌ام ابر است و لب کبک دری هر صبح و شام

خنده بر احباب ریزم گریه بر دشمن کنم

«طالب» آن رندم که با دریا گرایم در سخن

ابر را از چربی گفتار خود روغن کنم