دربار زبس نیل مصیبت ز تو بستم
فیروزه شد انگشتر یاقوت بدستم
وقتست که خالی شود از خون دلتان باز
ای جام و سبو مژده که من توبه شکستم
چون ساغر می خنده زنان خاستم از جای
تا گرد کدورت ننشاندم ننشستم
گفتم که ببینم ز تو خیری و ندیدم
گفتم که ببندم ز تو طرفی و نبستم
بیوزن چو برگ که ازین اختر دونم
بیقدر چو خاک ره ازین طالع پستم
دیدار ترا نشئهٔ خاصیست که در بزم
من باده ننوشیدم و بیش از همه مستم
«طالب» صفت از عشق بتان نیست گریزم
پیوسته پرستار صنم بودم و هستم