طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸۵

پیچیده دردی در دلم این درد دل ز آن می‌کنم

تاسقف گردون خاک را از گریه گل ز آن می‌کنم

عزت ندارد حرمتی در بارگاه عاشقی

خود را بکوی دلبران خوار و خجل ز آن می‌کنم

خون در رک و جان در بدن نبود شکون عاشقان

این هردو را بر تیغ او هردم بحل ز آن می‌کنم

میل مزاج عاشقان نبود بسوی اعتدال

این معتدل پیمانه را نامعتدل ز آن می‌کنم

آورده‌ام «طالب» بکف یاری همه عهد و وفا

پهلوتهی از دلبر پیمان گسل ز آن می‌کنم