پیچیده دردی در دلم این درد دل ز آن میکنم
تاسقف گردون خاک را از گریه گل ز آن میکنم
عزت ندارد حرمتی در بارگاه عاشقی
خود را بکوی دلبران خوار و خجل ز آن میکنم
خون در رک و جان در بدن نبود شکون عاشقان
این هردو را بر تیغ او هردم بحل ز آن میکنم
میل مزاج عاشقان نبود بسوی اعتدال
این معتدل پیمانه را نامعتدل ز آن میکنم
آوردهام «طالب» بکف یاری همه عهد و وفا
پهلوتهی از دلبر پیمان گسل ز آن میکنم