خود را سحر بفیض ایاغی رساندهایم
جامی کشیدهایم و دماغی رساندهایم
چون باد صبح مرحلهها کردهایم طی
تا خویش را بگوشهٔ باغی رساندهایم
هرجا بلند گشته ضمیری ز بلبلی
ما هم ز دور بانگ کلاغی رساندهایم
گر باغبان رسانده بنو میوهٔ کهن
ما نیز داغ کهنه بداغی رساندهایم
برخلق خون شمع دل ما حلال باد
گر باد دامنی بچراغی رساندهایم
«طالب» چه عاجزیم ز دستان عندلیب
برگوش گل ترانهٔ زاغی رساندهایم