طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴۲

از آن بسوی زبون نیست میل احوالم

که شیر دایهٔ ادبار خورده اقبالم

بمال هستی جاوید گر کنم پرواز

بریده باد بمقراض نیستی بالم

مرا بدین و دلی با تو روی دعوی نیست

دل از تو دین ز تو من در میانه حمالم

مبیع دارم مه طلعتی که بر رویش

مجال یک نظرم نیست منکه دلالم

چنان برون روم از خویش در نظارهٔ دوست

که با خبر نشوم گر زنند قیقالم

شب وصال تو دارم گمان باختر سعد

که چشم بد شود و سر نهد بدنبالم

بوام گیرم ناخن که سر بخارم لیک

بوقت سینه خراشی بزیر چنگالم

حدیث عشق دم از شعله می‌زند «طالب»

همیشه بر لب ازین گفتگوست تبخالم