چشم از نظارهٔ دل بی نور دوختیم
تابوت شمع مرده شکستیم و سوختیم
دل را هوای صید تذرو هوس نبود
این شاهباز را بعبث دیده دوختیم
در بیع دل زهردو طرف بود کوششی
آخر توهم خریدی و ما هم فروختیم
بی رنگ ساخت چهرهٔ ما را غبار هجر
چندانکه از حرارت می بر فروختیم
« طالب » زدیم آبی بر آتش خمار
یعنی لب جراحت خمیازه دوختیم