تخم مهری که بامید وفا کاشتهایم
بسر دوست که نا کاشته انگاشتهایم
ما دراین مزرعه دایم بمددگاری بخت
خرمن از دانهٔ نا کاشته برداشتهایم
چون بههمدوشی همت شدهایم اوج خرام
چرخ را زیر قدم آبله پنداشتهایم
چون کند رغبت بالین سر خورشید که ما
ناز بالش بپر شب پره انباشتهایم
«طالب» از موعظه خاموش که ما مشربیان
هر کجا بوده بلندی علم افراشتهایم