ماندیم در نشیمن غم تا فنا شدیم
گشتیم خاک و سرمهٔ چشم صبا شدیم
اکسیر عشق تامس ما را رواج داد
در دیدهها عزیزتر از کیمیا شدیم
بیگانهگشت شاهد آسودگی ز ما
روزیکه با کرشمهٔ او آشنا شدیم
آگه نه از خرام تو بودیم برق سیر
دیدیم حسن جلوه و بی دست و پا شدیم
ما آرمیده دهر ز ما آرمیده تر
بر روزگار فتنه و بر خود بلا شدیم
بزم خرد نشیمن آشفتگان نبود
دست جنون گرفته بدارالشفا شدیم
بی قدر بود شاخ گل اعتبار ما
از دست روزگار چو رنگ حنا شدیم
«طالب» ز شرم گریه نهفتیم روز خلق
مسند نشین زاویهٔ انزوا شدیم