ما سر عیش بفتراک غم آویختهایم
دل چو فانوس ز طاق الم آویختهایم
چه نظر آب دهیم از گل رخسار وجود
ما که در دامن زلف عدم آویختهایم
عذر باطل رقمیها بزبان نتوان خواست
دست در دامن سهوالقلم آویختهایم
مجملا سبحهٔ جبریل وشان حرمیم
که چو زنار زبیتالصنم آویختهایم
غرق دل برسر مژگان چو بخود مینگریم
رشح خونیم که از تیغ غم آویختهایم
رقم سلسلهٔ ضعف دل خویشتنیم
که بموئی ز زبان قلم آویختهایم
کی شود حالی بامعنی حکمت «طالب»
ما که در لفظ حدوث و قدم آویختهایم