طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷۹

دلم کز نور دانش طور معنی در نظر دارم

زبانم کز تکلم دست موسی در کمر دارم

چسان شیخانه پادر دامن زهد وورع پیچم

که طفل مشربی از چشم خوبان شوخ‌تر دارم

سزد کز نالهٔ‌ام هر تار چون مارسنان پیچد

که صف صف مور پیکان در زوایای جگر دارم

سبک روحم منه کوه گران افسرم برسر

که از تاب شعاع کوکب خود دردسر دارم

هزارم بال و پر بیش است در پرواز ازین گلشن

دل صد بستگی در طالع هر بال و پر دارم

بر و دوش عروسان نگه را حلهٔ اشکم

که از خون ابره و از پارهٔ دل آستر دارم

نشوید لب زافغان صاحب زخم زبان «طالب»

من آزرده خود زخم زبان بیشتر دارم