انتعاشی را ملال از پی دو بالا میکشم
دشنه بر دل میخورم تا خاری از پا میکشم
صاف می در جام بیدردان بزم عیش ریز
منکه زهر آشام دردم درد مینا میکشم
بسکه در جذب نسیمی گشتهام نازکمشام
نکهت گلهای باغ از خار صحرا میکشم
تا ز چشمی شد گشاد شست بر نخجیر عام
خونچکان تیر از دل آهوی دیبا میکشم
تاری از عاشق تهی ز آمیزش معشوق نیست
عشوههای یوسف است این کز زلیخا میکشم
بازگشت زندگی در عشق درک دیگر است
من که میمیرم چرا ناز مسیحا میکشم
«طالب» اینک مینگارم بر ازل داغ ابد
دامن امروز را ناچار فردا میکشم