طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴۵

آ نکه می‌خواند زشغل جام و می آزادم

گو برافکن رقعه واری دامن سجاده‌ام

گرچه خارم نکهت گل می‌دهم ای عندلیب

می‌توان نازم کشید آخر گلستان زاده‌ام

توبه می‌گفتم زبس تکلیف بی‌دردان ولی

می‌چکد از توبه صد میخانه ذوق باده‌ام

می‌تراود از مساماتم حلاوتهای یاس

گرچه تا مژگان بخون آرزو افتاده‌ام

ظاهر «طالب» چو خار آلودهٔ صد دامنست

لیک گر وا کاویم چون سرو گل آزاده‌ام