ذوق تمکین در دل آشوب گستر سوختیم
مرهم کافور در زخم سمندر سوختیم
از خس و خاشاک تن برق محبت عار داشت
جمله دل گشتیم در سودای دلبر سوختیم
اضطراب خاطر از یک سوختن تسکین نیافت
آب بر آتش فشاندیم و مکرر سوختیم
تیرگی میجوشد از غمخانهٔ افلاک و ما
شمع بزم خویش را در بزم صرصر سوختیم
داغ سودا خالی از اظهار آشوبی نبود
کوکب خود را بجای داغ بر سر سوختیم
«طالب» از دریافشانی لحظه ئی باز آی ایست
خانمان دیده را زین آتش تر سوختیم