طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۱

منم که سینه ز داغ تو مشتعل دارم

هزار شعله زبان در دهان دل دارم

بلب چگونه رسد ناله‌ام که دامن دل

به پنجهٔ خفقان نفس کسل دارم

لب حلاوت الماس می‌مکم ز آن رو

که دل به نیش نگاه تو متصل دارم

تمام چشم تماشا شو ای خلیل که باز

بحسن کعبه کنشتی در آب و گل دارم

نه سر کشم نه فروتن برشک آتش و خاک

طبیعتی چو گل و لاله معتدل دارم

شب از تصور آن لعل آتشین «طالب»

بگریه جوهر الماس را خجل دارم