طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰۵

آشفته‌ام ز بیسر و سامانی خیال

خون میخورم ز دست پریشانی خیال

معلوم تا چه گل شکند بر دماغ طبع

زین یکدو زلف عطر گریبانی خیال

آمد خزان و طبع یکایک بباد داد

اوراق یاسمینی و ریحانی خیال

کوکب سیاه گشت ز بس ریختم بخاک

خوی قطره های جبههٔ نورانی خیال

آشفته شد دماغ جهان تا بکی دهم

بر یاد طره طره پریشانی خیال

«طالب» نقاب شرم طرازم برخ زبس

برخاک ریختم خوی پیشانی خیال