طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۴ - ۲

ز شرم چون بزبان بشکفد گل رازش

عرق روان شود از طرف جبههٔ نازش

بصید چون رود از ناز چشم آن دارد

که کبک سینه فشارد بچنگل بازش

فغان که در چمن عشق عندلیبی نیست

که یک دو سینه خراشی بود در آوازش

زصید عیش خجل باش کین همان مرغیست

که بخت اهل دل از دام داده پروازش

بطرف میکده چون نغمه زند «طالب»

چمن خجل شود از بلبل نوا سازش