طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۱

با تو بنشستم و می نوش نکردم افسوس

و زلبت زمزمهٔ گوش نکردم افسوس

نشدم محرم بزم تو و از شادی وصل

غم ایام فراموش نکردم افسوس

یک شبت مست چو طاوس بیر نگرفتم

و زتو آرایش آغوش نکردم افسوس

دوش مرغ طربم بال فشان بود امشب

نوبر خوشدلی دوش نکردم افسوس

دل که از بیخودی شوق بهوش آمده بود

بازش از بوی تو بیهوش نکردم افسوس

نشدم پردهٔ آوازهٔ عشق تو دریغ

شمع این زمزمه خاموش نکردم افسوس

به تنک حوصلگی شهره شدم چون «طالب»

شعلهٔ مهر تو خس پوش نکردم افسوس