طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۷

باصد آئینه بره میروی از آه بترس

بس تنک جوشی از تیر سحرگاه بترس

صد خطر داری و از هیچیک آگاه نه‌ئی

سخت مستانه بره میروی از راه بترس

چون دراین راه رفیق تواجل ساخته‌اند

گام غافل مزن ایدوست ز همراه بترس

هرگ درکوچهٔ مستی سگ غافلگیراست

پس بغفلت مرو از مردن ناگاه بترس

پیش از آسیب ز گردون حذرت میبایست

اینزمان خواه مترس از فلک وخواه بترس