طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۰

خوری چو باده نمی در ته کدو بگذار

تمام صرف مکن قطره‌ئی دراو بگذار

سفال تشنه هم از باده بهره‌ئی دارد

چو باده نوش کنی حصهٔ سبو بگذار

اجل میان من و عشق مو نمی‌گنجد

تو از میانه برون شو مرا باو بگذار

گرت هواست که از صلح کل بیا بی کام

یکی مجادله را دست بر گلو بگذار

چو یافتی مزهٔ خامشی شریک مجوی

تو لب ببند جهان را بگفتگو بگذار

ترا عزیزتر از آبرو متاعی نیست

هر آنچه هست تلف سازو آبرو بگذار

بذوق ناله نباشد نوای خوش «طالب»

بهایهای در آمیز و هایهو بگذار