طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۱

مراست در دل ازآن غمزه بیعدد زنبور

بجسم خانهٔ موری که دید صد زنبور

ستم شعار ملک را زدیو نشناسد

بلی گزند رساند به نیک و بد زنبور

مکیر زلف سیاهش که میکشد عقرب

مسوز غمزهٔ شوخش که میگزد زنبور

گزند نرگس او را فدا شوم که بود

از او نگاه غضب یک نگاه صد زنبور

چه غم زطعن فلک راکه می‌رنجداگر

هزار سال زند نیش بر نمد زنبور

در گزند گشاید چوسفله قدرت یافت

مگس چو نیش بر آورد میشود زنبور

زبسکه نوش فشاند چو خامهٔ «طالب»

به نیش غمزهٔ اورشک میبرد زنبور