طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۱

هرکس که ندارد خطر از برق جمالی

پهلوی چو من سوخته خرمن ننشیند

پیوسته بتاریکی زلف تو برد دل

خفاش بسر منزل روشن ننشیند

از رشک بدل طایفهٔ اهل هوس را

گرزانکه شود عشق تو سوزن ننشیند

بر مسند ما گر ننشیند عجبی نیست

خورشید بخاکستر گلخن ننشیند

دلسوخته راگاه بگلخن سروکاریست

خاطر نفسی شاد بگلشن ننشیند

صد سال کند مرغ هوس گر بهوا سیر

چون سست شود گوشهٔ خرمن ننشیند

فیض از چمنم نیست که آشوب دماغم

از بوی گل و سنبل و سوسن ننشیند

دل را مطلب سوی جهان بیهده «طالب»

کین باز هوائی به نشیمن ننشیند