ز حسرت ساغر عشرت بدستم زار میگرید
ز ناکامی گلم بر گوشهٔ دستار میگرید
نه سیل است اینکه میریزد بصحن خانه از بامم
که برحال خراب من در و دیوار میگرید
زنرگس شرم کن ای ابر تر هردم چه میباری
بود دشمن کسی کو بر سر بیمار میگرید
بیالین یارو من درخواب مرگ از غفلت بختم
بخواب من هزاران دیدهٔ بیدار میگرید
زبس خوکرده با ریزش سحاب چشم گریانم
چو طفلی کو ز مادر زاد بی آزار میگرید
بحسرت روز و شب میگرید از هجران او چشمم
بدان تلخی که گوئی از دهان مار میگرید
بخاصیت دم از طفلان بدخو میزند چشمم
که از کم باعثی میگرید و بسیار میگرید
لب تلخی کشم برچشم گریان رشکها دارد
که میگرید ولی از لذت دیدار میگرید