طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۵

صراف عدم جوهر هستی نشناسد

جز نشأهٔ دلدار پرستی نشناسد

عرشی سفران بیخبر از منزل خاکند

سیاح بلندی ره پستی نشناسد

از عشق مجو مصلحت بزم که این عشق

جز معرکه و تیغ دو دستی نشناسد

بیگانهٔ کیفیت آن نرگس بیمار

آمیزش مخموری و مستی نشناسد

«طالب» نکند سیرمقامی مگر از عرش

طبعی که بلند آمد پستی نشناسد