بگرد چشم تو زهر آب داده بنشانند
که گاه مرهم وگه زخم سینه ریشانند
مباش امن ز چشمان میش یار ای دل
که با خیانت گیرند گرچه میشانند
میان عاشق و بیمار نسبتی است بلی
دلشکسته و رنگ شکسته خویشانند
بشاهدان چمن طعن خامشی مزنید
که طایران غزل خوان زبان ایشانند
مکن سؤال ز احوال اهل دل «طالب»
که همچو سلسلهٔ زلف او پریشانند